X
تبلیغات
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد .
http://class307computer.persianblog.ir/post/23/

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 10:24  توسط پرهام | 
هنگامی که در زندگی اوج میگیری،

دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی.

اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری،

آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند یا هستند ...

آری گاهی شکست از پیروزی مفیدتر است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 23:37  توسط پرهام | 
 پیروزی و شادی دوستان زیادی رو دور و بر آدم جمع میکنه ؛

ولی شکست و غم و غصه، بهترینشون رو برات سوا میکنه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 22:47  توسط پرهام | 
کودک بودی : گفتی که تازه از حمام آمده ای ... اما موهایت کثیف و نامرتب بود و بدنت هنوز بوی عرق و بازی فوتبال مدرسه را میداد ... لبخندی زدم اما باور نکردم...

سالها گذشت روزی مغرور آمدی و گفتی که فارغ التحصیل شده ای ... کسی نمی توانست از تحصیل آسوده و بی نیاز شده باشد ... لبخندی زدم اما باور نکردم ...

چهل سال گذشت و مسن شدی : گفتی که از زیارت حج آمده ای خوشحال شدم اما... چه سود که هیچ تغییری قبل و بعد از رفتنت در اخلاقت  مشاهده نکردم  ... باردیگر لبخندی زدم ولی باز هم حرفت را باور نکردم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 21:19  توسط پرهام | 
گاهگاهی که به یادت غزلی می خوانم ، *

اشک مهمان دلم می گردد

سفرش از ته دل تا کف دست ...

چه کسی میداند؛

باز شاید سفری در پیش است ...

و تمامی غزلهای جهان

کاروانی شده اند ...

ساربانش غم و صبر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 21:2  توسط پرهام | 
گاهی فکر میکنیم می تونیم دنیا رو عوض کنیم اما متاسفانه
 
 همیشه احتمال
 
اینکه دنیا ما رو عوض کنه بیشتره
... !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 20:30  توسط پرهام | 
نمی بینی که رحمی نیست ؟

شرمنـده

جهانی هست و آدم نیست ؟

شرمنـــــــده

بگفتم هرچه من با تو، فقط گفتی تو

شرمنــــــــــــــــده

نداری غیر از این حرفی تو ؟

شرمنــــــــــــــــــــــــده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:41  توسط پرهام | 
روزگارم این است :

    دلخوشم با غزلی

         تکه نانی ، آبی

              جمله ی کوتاهی

                         یا به شعر نابی

و اگر باز بپرسی گویم :

       دلخوشم با نفسی

             حبه قندی ، چائی

                     صحبت اهل دلی

                         فارغ از همهمه ی دنیایی ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:12  توسط پرهام | 
وفای شمع را نازم که بعد از سوختن

به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد

نه چون انسان که بعد از رفتن همدم

گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:38  توسط پرهام | 
میمیرم مرا در تابوت سیاهی بگزارید تا همه بدانند در تاریکی به سر می برده ام دستهایم را از تابوت بیرون بگزارید تا همه بدانند به آنچه می خواستم نرسیدم چشمهایم را باز بگزارید تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام روی قبرم تکه یخی بگزارید تا مثل باران برایم اشک ریزد و روی سنگ قبرم چیزی ننویسید تا همه فراموشم کنند...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:12  توسط پرهام |